حکمت خدا
نویسنده: چشم انتظار(شنبه 17/10/90 ساعت 1:42 عصر)
بازم سلام خدمت همه دوستای گلم که منو تو این مدتی که نبودم تنها نگذاشتن
یکم امشب می خوام بنویسم از هر دری منو یبخشین بابت اینکه شاید نوشته هام بازم
ناراحتتون کنه شاید همین نوشته هام منو اروم میکنه .
تو این مدتی که نبودم خیلی اتفاقا برام افتاد که شاید دلیل اینکه این مدت نتونستم به
وبم سر بزنم همین مشکلاتم بود که پاک اعصابمون رو بهم ریخته.راستش یه مدتی بود تصمیم گرفته
بودم بعد این مدتی که اومدم یکم حال و هوای وبم رو از این
افسردگی بیرون بیارم چون هم خودم یکم دیدگاهم فرق کرده هم اینکه وبم رو از این غمزدگی بیرون بیارم
شب تاسوعا بود بعد اینکه از مسجد برگشتیم مردها همه خونه ما جمع شدیم تا به رسم همیشگی
و هر سالمون شب رو تا صبح با خوندن نماز و قران .... بیدار بمونیم وبه صبح برسونیم
خانومها هم کم کم اماده می شدند که برند مسجد،اخه رسم طرفای ما اینطوریه که بعد این که
عزاداری مردها در شب تاسوعا تموم شد خانوم ها میرن مسجد و شب رو تا صبح اونجا میمونند
تقریبا" همه خانومای فامیلامون خونه بابا بزرگم جمع بودن که باهم برن مسجد،
خاله ثریام کلید مغازه رو از بابا بزرگم میگیره که بره خرما و چیزای دیگه از مغازه برداره و
تو مسجد بین خانوما پخش کنه.زن داییم خاله ثریا یه خاله دیگه ام باهم میرن مغازه تا در رو باز
میکنن و میرن تو خاله ثریام غش میکنه و می افته
خبر اومد خاله اینجور شده تا رسیدیم بیمارستان........................................!!!!!!!!!!
دوستای گلم خالم شب تاسوعا بدون هیچ دلیل و مریضی از دنیا رفت و ما رو بد جوری
داغون کرد.
.اون تنها 35 سال بیشتر نداشت،یه پسر 15 ساله یه دختر 8 ساله
هنوزم تو شوکیم هیشکی هنوزم رفتنشو باور نداره امروز 33 روز هست که خاله پیش ما نیست
اما انگار همین امروز رفته،همین چند ساعت پیش تو خونمون غوغا بود ماما داشت خودش رو
می کشت اخه ماما خیلی اونو دوست داشت خالمون بود اما بیشتر از مامان ما رو دوست
داشت،خدا گلمون رو ازمون گرفت
واقعا" داغونیم اون نباید به این زودی میرفت....خاله جان روحت شاد
همه اونایی که اینو خوندین میدونم ناراحتتون کردم خیلی عذر می خوام ازتون اما
خواهش میکنم برا شادی روح خالم و همه رفتگانتون یه صلوات بفرستین.
هفته بعد همین روز،روز اربعین حسینی چهلم خالم هست شما هم .............................
ممنونم ازتون.
چه لطیف است حس آغازی دوباره،و چه زیباست رسیدن دوباره به روز زیبای آغاز تنفس...و چه اندازه عجیب است ، روز ابتدای بودن!
و چه اندازه شیرین است امروز... روز میلاد روز تولدم!روزی که آغاز شدم.
بچه ها امروز تولدمه روزی که من پا به این دنیای عجیب گذاشتم.
اما کاش صدفم هم بود و امروز رو بهم تبریک می گفت
خدا چه سخته روز تولدت تنهای تنها باشی و کسی نباشه که تولت رو بهت تبریک بگه.
کاش بودی صدف خیلی دل تنگتم.

عشق اول
نویسنده: چشم انتظار(چهارشنبه 28/2/90 ساعت 1:41 صبح)
سلام دوستای گلم امیدوارم حالتون خوب باشه.دلم واسه همتون تنگ شده بود
راستش 2تا مشکل واسم پیش اومده بود یکیش خودش منو پیدا کرد اما اون یکی...بگذریم خیلی وقته که ننوشتم نمیدونم چی بنویسم.
واسه اینکه وب رو به اسمش ساختم دلم نمیاد چیز دیگه بنویسم جز از اون.
امروز میخوام از عشق اول بنویسم از عشق اول کسایی که با چشم خودم دارم سوختنشونو میبینم.

چند تا سایت خوندم که همه از عشق اول اینو اون حرف زدن اما من میخوام از حال کسایی بگم که جلو چشمم هستن.
چند وقت پیش خونه عموم بودیم باهم از هر دری حرف میزدیم تا اینکه عموم گفت پیمان چرا ازداج نمیکنی منم گفتم وقتش نیست و...
مثلا" توجیهش کردم گفت پس صدف و چیکار کردی.خواستم حرف بزنم شروع کرد.
سال 60 باهاش آشنا شدم خیلی دوسش داشتم 3 سال همین طور گذشت همه چی واسه ازدواج مهیا بود بیشتر از
بوس هم فراتر نرفتیم حتی قرار ازدواج هم گذاشتیم تا اینکه بابات(بابای من آخه داداش بزرگشونه) شدیدا"
مخالفت کرد که خوب نیستن و از این حرفا و اینجا بود طی یه اتفاق رابطمون بهم خورد
خلاصه بگم سال 65 با همینی که الان هست ازدواج کردم.
25 سال گذشته اما اگه هر روز هم نبینمش هفته ای یه بار میرم دم در خونشون تا ببینم.هنوزم هر هفته باید نامه هاش رو بخونم.
بهم حرف میزد آهی از ته دل می کشید می گفت انگار همین دیروز بود.
گفت پیمان نزار از دستت بره و ....
بچه ها عموم نوه هم داره اما هنوزم عشق اولش رو مثل اون وقت دوس داره.چند وقت یه بارم میره مدرسه پسرش و
اونو بغل میکنه جالب اینجاست که اونم بهش عمو میگه.
یا عموی مامانم 62 سالش هست به خدا هنوزم نامه های عشق اولش رو نگه داشته.به عشق اولش سفارش کرده
هر وقت خواستی میام واسه خوستگاریت.زن عموی مامانم می گفت یه بار وقتی خوابیده بود رفتم پسشش دیدم
عکسش رو گذاشته رو سینه اش و خوابش برده.
یا پسر عمه ام 50 سالش هست انم مثل اینا هنوزم عشق اولش رو دوست داره.
از سال جدید هم 2 ماه گذشت اما هنوزم فرقی نکردم وقتی هم اینجو ادما جلو چشمام هستن واسه فراموش
کردنش ناامید میشم...
بعضی از ما آنقدر خوش شانس بوده ایم که همان دفعه ی اول آنکه می خواستیم را به دست آورده ام.
و وقتی برای اولین بار ملاقاتش کردیم، دیگر نگذاشتیم از دستمان برود.
اولین عشق من؟… یادش که می افتم همیشه چشمام پر از اشک میشه…! هیچ روزی نیست که به او فکر نکنم و نگران نباشم که آیا حالش خوب است و یا مشکلی نداشته باشد.
بچه شما چیکار کردین آیا واقعا" عشقتون رو فراموش کردین یا ادای فراموشی در میارین؟
اصلا" میشه فراموش کرد تو رو خدا بگین من چیکار کنم این دنیا واسم جهنم شده.
صدفم خیلی وقته ازت بی خبرم مواظب خودت باش.
دل شکسته
نویسنده: چشم انتظار(یکشنبه 22/12/89 ساعت 8:18 عصر)
سلام دوستای گلم حالتون چطوره؟ایشالا که تو این روزای آخر سال شاد شاد باشین.قبل از هر چیز تشکر صمیمانه دارم از همه عزیزانی که تو
نوشتهء قبلی با نظراتشون منو تنها نذاشتن.ببخشین که امروز بازم اگه با نوشتم ناراحتتون میکنم.
امروز حالم خراب بود گفتم برم یه کم قدم بزنم مثل آواره ها داشتم تو شهر پرسه میزدم که یهو سر و کلم تو کوچشون پیدا شد آخه هر وقت دلم پر میشه
میرم اونجا شاید بتونم ببینمش.یه کم که گذشت یه دختر و پسری اومد که یقینا" باهم دوست بودن وقتی دیدمشون بغض گلومو بد جوری فشرد نه اینکه حسودیم بشه
نه به خدا یه لحظه احساس کردم منو صدفیم که دست تو دست همدیگه راه میریم.چه عاشقانه داشتن حرف میزدن.یاد روزهای باهم بودنمون افتادم.
یاد روزهایی که ما هم روزگاری داشتیم.یاد روز برفی که باهاش راه میرفتم و پیشش بد جوری سر خوردم و اونم حسابی واسم میخندید یادش به
خیر چه روزای خوبی داشتیم.
دیشب باز فکرای بد زده بودم سرم اتفاقا" مقدماتش رو هم آماده کردم اما یاد گریه های خواهرم افتادم.یه روز دیدم تو اتاقش داره گریه میکنه .
ازش پرسیدم چرا گریه میکنی اتفاقی افتاده؟
کاغذی که تو دستش بود رو بهم نشون داد .نوشتهء خودم بود مثلا" براش نوشته بودم که بعد رفتنم بخونه اما چون رمز کیفم رو میدونست برداشته و
خونده بود.آخه باهاش خیلی راحتم حرفی نیست که بهش نگم.منم بغلش کردم و زار زار گریه کردم.بهش قول دادم که دیگه
هیچ وقت حتی فکرش رو هم نکنم.
خدا اگه قرار بود احساساتمون له بشه چرا شکوفاش کردی؟خدا چرا این همه دروغ زیاد شده؟
خدایا من تو این روزهای تنهایی خیلی محتاج توام.کاش امشب بغلم کنی و منو در آغوش گرمت جای دهی کاش.
خدایا بهش نرسیدم اما ازش خیلی چیرا یاد گرفتم.
یاد گرفتم به خاطر کسی که دوسش دارم باید دروغ بگم.یاد گرفتم هیچ کس ارزش شکوندن غرورم رو نداره.
یاد گرفتم گریه ی هیچ کس رو باور نکنم.کاش قبل اینکه به کسی بگیم دوستت دارم خوب فکر کنیم تا دلی نشکند.
اگر عشق همین سوختن است پس لعنت به تمام عشق های ناپاک.
پر دردم خدا نمیدانم آخر عاقبتم چه میشود هیچ نمیدانم.
صدف جان هنوزم باور رفتنت برام سخت هست تو رفتی اما من هنوزم احساس میکنم پیشمی و من نمیدانم تا کی با این احساس زنده ام.
کاش از عشق تو می مردم کاش می مردم تا با دلی عاشق آن هم عاشق تو از دنیا می رفتم اگر روزی دل من به جز تو عاشق کسی دیگر شد آن زمان بدان که دیگر پایان زندگی من است و پایان داستان عشق کلمه دوستت دارم که از زبان من بلند میشود تنها برای توست من به جز تو به کسی دیگری این کلمه را نخواهم گفت بزار حسرت کلمه دوستت دارم از طرف من بر دل همه بماند تا همه بفهمند من تنها عاشق تو هستم .
آرزو میکنم به اندازه کافی شادی داشته باشی تا خوش باشی، به اندازه کافی بکوشی تا قوی باشی، به اندازه کافی اندوه داشته باشی تا یک انسان باقی بمونی و به اندازه کافی امید تا خوشحال بمونی.
دست تک تک دوستان گلم رو می بوسم چه اونی که مفید نظر داد و چه اون دوستم که فحشم داد.منو نتها نذارین.
(یه حرفم واسه اون دوستم که بهم فحش داد:عزیز منم میشناسمت خوب میدونم کی هستی منم می خوام بگم این وبلاگ
حذف نمیشه هیچ اتفاقا" تو آیندهء نزدیک مطالب جالبتری هم میزارم که بیشتر توخوشت بیاد.)
هنوزم میگم تا ابد دوستت دارم صدفم مواظب خودت باش یادته میگفتم توصیه های ایمنی یادت نره .
این روزا هم که هوا سرده اون لباس قهوه ایت رو حتما" بپوش.

این سال هم که دیکه تموم میشه ایشالا تو سال جدید همه دلمون بدون غم و غصه باشه.عید نوروز رو پیشا پیش به همهء دوستای گلم تبریک میگم.
صدف جان سال نو تو هم مبارک ایشالا تو این سال هیچ وقت ناراحت نشی.
خیانت به عشق
نویسنده: چشم انتظار(شنبه 7/12/89 ساعت 12:41 صبح)
دست خودم نیست نمی تونم بهش بدی کنم اصلا" فکر اینکه
یه روزی ازم ناراحت بشه هم دیوونم میکنه.
نمی تونم فراموشش کنم اخه مگه چقدر میشه درد کابوس و عذاب رو تحمل کرد.
کاش یه روزی خودش اینو بخونه و قضاوت کنه که مگه من بهش بدی کردم که یکی دیگه بیاد بهم بد و بیرا بگه.
صدف جان مطمئن باش همیشه برام عزیزی مثل روزهای باهم بودنمون.
تو رفتی ولی من تا عمر دارم با خاطراتت زنده میمونم.

به مولایم قسم میتونست ترکم نکنه اما هنوزم باور ندارم که صدف من باهام
این کارو کرد.
برای کشتن پروانه آن را له نکن!!!!!!!!
بالهایش را بچین
خاطرات پرواز او را خواهد کشت.
منو تنها نزار
نویسنده: چشم انتظار(پنج شنبه 2/10/89 ساعت 1:11 صبح)
پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد و در راه با ماشینی تصادف کرد و اسیب دید
عابرانی که از انجا رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند.
پرستاران اپتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند.
سپس به او گفتند:
"باید ازت عکسبرداری بشه تا جایی از بدنت شکستگی و اسیب ندیده باشه"
پیرمرد غمگین شد گفت عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست.
پرستاران از او دلیل عجله را پرسیدند گفت:
زنم در خانه سالمندان است.هر صبح انجا میروم و صبحانه را با او می خورم.
پرستاری گفت که خودمان به همسرت خبر میدهیم.
پیرمرد با اندوه گفت:خیلی متاسفم او الزایمر داردچیزی را متوجه نخوهد شد.
حتی مرا هم نمی شناسد.
پرستار با حیرت کفت:وقتی نمیداند شما چه کسی هستیدچرا هر روز
صبح برای صرف صبحانه پیش او میروید؟
پیرمرد با صدایی گرفته
به ارامی گفت:اما من که میدانم او چه کسی است!!!!!!!!!!!
صدفم ای هستی همیشگی ام تا هستی چشم به راهتم
تولدی دوباره
نویسنده: چشم انتظار(دوشنبه 23/1/89 ساعت 12:26 صبح)

صدفم به مولا دوستت دارم همیشه با من باش
خدا جونم مگه ما رو آفریدی که رنجمون بدی آخه مگه من از این دنیای به این
بزرگی چی می خوام ازت؟
خدا جونم قسمت میدم به مولایم علی اونو ازم جدا نکن
مگه چی از این کهکشان کم میشه؟
کمکم کن خدا ما رو از هم جدا نکن التماست می کنم
سلام دوستان من
خیلی ازتون ممنونم که دعام کردین آخه صدف من برگشته.
ما دیگه واسه همیشه پیش همیم.
ببخشین که نمیتونم زود زود بهتون سر بزنم
بازم ممنونم ازتون
پاییز
نویسنده: چشم انتظار(جمعه 5/7/87 ساعت 3:3 صبح)
پائیز می آید...
پائیز آمد .. بدون آنکه حتی لحظه ای درنگ نماید ...
کمی دقت کنیم صدایش را از میان قدمهای کودکان در کوچه و خیابان میشنویم...
کمی دقت کنیم بویش را از قطرات نمناک باران ،استشمام خواهیم کرد...
کمی حساس باشیم یقینا رد پایش را بر روی قلبمان نیز خواهیم دید..
آری پائیز فصل هزار رنگ از راه رسید...
بازهم یک شب مهتابی ، اما نه یک شب رویایی
باز هم آسمان بارانی ، اما باران دلتنگی نه عاشقی
باز هم امروز باز هم فردا ، اما اینبار بی هدف تر از گذشته...
انتظار تنها ذکر دقایق بی تو ...
و حالا آرزو ذکر دائمی قلب من
التماس ذکر مقدس چشمانم و چشمانم که از خیسی به رودخانه می مانند...
و تنها حسرتی مانده از دقایق ، ثانیه ها و ساعت های با تو بودن ...
دوری را دیده بودم اما فاصله را حس نکرده بودم ..
فریاد را شنیده بودم اما غم را ندیده بودم ...
بازهم پائیز، قلب مرا به یغما برد
بازهم پائیز آمد اما اینبار همراهی در کنارم نمی بینم...
شاید حتی همراهی برای قدم در میان برگهای بی جان ...
هنوز برگها نیز ترانه قدمهای عاشقانه ما را به خاطر دارند....
قدمهای به وسعت دو قلب عاشق ، قدمهایی به همنوازی همه درختان و شاید قدمهایی از کرانه قلب عاشق من بر روی دفتر خاطرات زندگی سردم...
آری زمان صبر نمیکند روزی با تو حالا بدون تو از این فصل و کوچه های دلتنگی آن عبور میکنم...
اما پائیز نیز به دنبال نوای قدمهایت

عشق را در پائیز باید شناخت ، جان را در همین فصل باید نثار کرد ، شاید عقل را نیز در همین فصل می بایست به حراج گذاشت...
پائیز فصل قلب است ، فصل عشق است ، فصل جوانی و فصل خیانت است ....
در پائیز بیشتر از همیشه عاشق میشویم ... بیشتر از همیشه خیانت میکنیم و از همیشه بیشتر دوست میداریم....
با مقدمه یا بی مقدمه تنها می گویم
پائیز را غنیمت شمارید تا هنوز نرفته است
روزهای خوب با هم بودنمان گذشت....
روزهایی که با چند خاطره تلخ و شیرین به سر رسید و
تنها یادگاراز آن روزها یک قلب شکسته بر جا ماند.
روزهای شیرین عاشقی گذشت و امروز من تنهای تنهایم گذشت
و اینک دلم هوای تو را کرده است....
دلم تنگ است برای آن لحظه های شیرین با هم بودنمان!
دلم برای گرفتن آن دستان مهربانت تنگ شده است....
کاش دوباره آن روزهای شیرین عاشقی مان تکرار می شد کاش دوباره
می توانستم آن صدایی که شب و روز به من آرامش می داد را بشنوم....
دلم برای آن خنده های قشنگت تنگ شده است صدف جان...
تو رفتی و تنها چند خاطره هیچگاه نمی توانم فراموش کنم بر جا گذاشتی...
خاطره هایی که یاد ان این دل عاشقم را می سوزاند...
دلم بدجور برای تو تنگ است صدف عزیزم...
بر گرد!
بیا تا قصه نیمه تمام عشق را با شیرینی به پایان برسانیم...
برگرد تا قصه من و تو پایانش تلخ و غم انگیز نباشد!
دلم برای لحظه های دیدار با تو تنگ شده است...
چه عاشقانه دستانم را می گرفتی و در کنارم قدم می زدی چه
عاشقانه مرا دوست داشتی و به من میگفتی که مرا دوست می داری!
چرا رفتی از کنارم؟تو رفتی و من تنهای تنها در این دنیای
بی محبت با چند خاطره تلخ مانده ام....
بر گرد تا دوباره آن خاطره های شیرین با هم بودنمان تکرار شود....
دلم بدجور برای تو برای حرفهایت درد دلهایت صدای گریه هایت تنگ شده است...
عزیزم برگرد تا دوباره جان بگیرم و منی که اینک خسته از زندگی ام نفس بگیرم....
با آمدنت مرا دوباره زنده کن و احساس را در وجودم شعله ور کن
تا عاشقانه تر از همیشه از تو و آن عشق پاکت بنویسم....
عزیزم برگرد تا دوباره جان بگیرم
ومنی که اینک خسته از زندگی ام نفس بگیرم
صدف جان صدف عزیزم برگرد

لیست کل یادداشت های این وبلاگ
|