دیدار دوباره
نویسنده: چشم انتظار(یکشنبه 10/2/91 ساعت 5:0 عصر)
امروز صبح دیدمش بعد 6،7 ماه تصادفی تو یکی از خیابونای شهر...تو خیابون ملا هادی....
با دو تا از دوستاش بود از اونجا با ماشین پشت سرشون بودم .
از کوچه پس کوچه های باریک رفتن و به مابین باغمیشه و عالی قاپو رسیدن.
یکم وایسادن و.........
گیج شدم هنوزم حال خوبی ندارم.خدا عاقبت بخیرم کنه.
هنوزم دوستش دارم.
مواظب خودت باش توصیه های ایمنی هیچ وقت یادت نره .اون کامواقهوه ایت...ا
دنیا با همهء این بزرگیش خیلی کوچیکه خیلی.
دیشب که باران آمد... میخواستم سراغت را بگیرم! اما.. خوب میدانستم این بار هم که پیدایت کنم...
باز زیر چتر دیگرانی.
عشق دوباره
نویسنده: چشم انتظار(چهارشنبه 16/1/91 ساعت 2:24 صبح)
سلام دوستای گلم امیدوارم سال جدید واسه همه سالی پر از شادی و موفقیت باشه.
پارسالم همینو گفتم اما امسال دیگه واقعا" میخوام عوض بشم
نمیدونم هنوز خودمم گیج شدم شایدم عوض شدم.
تو رو خدا نظر بدین خیلی به کمکتون احتیاج دارم راستش موضوعی واسم پیش اومده
که نمیدونم اسمش رو چی بزارم.....
نمیدونم که دارم راه درست میرم یا نه چون میخوام عاشق بشم اما ایندفعه با یه عشق
پاک،عشقی که میشناسمش...
عشق دوباره،خود فریبی،نمیدونم اسمش رو چی بزارم اما برا راحت شدن از وضعیت قبلی ام
میخوام عاشق بشم چون خودم به این عشق اطمینان دارم ...
واسه صادق بودنش واسه پاک بودنش و از همه مهمتر واسه وفادار بودنش.
غریبه نیست از بچگی هم میشناسمش تازه عشق اولش هم هستم از جریان گذشته ام
هم کلا" خبر داره این وب رو هم دیده...
خیلی دوسم داره بیشتر از اون که خودم تصور بکنم ...
راستش منم دیگه دوسش دارم اما هنوز مثل اون نه.
به نظر شما میتونم واسش مثل یه عاشق باشم؟
میتونم باهاش پا به پای عشق قدم بردارم؟
میتونم به گذشتم اصلا"فکر نکنم؟
بهم وقت داده که بهش جواب بدم تو رو خدا نظر بدین.
در ضمن از هر لحاظ هم در موقعیت عالی قرار داره و خیلیا هم خواهانش هستن.
تو رو خدا واسه داداشتون نظر بدین شاید نظر شما باعث میشه که ما دو تا واسه
همیشه دستهای همو بگیریم.
اگه لازم باشه چند روز اینده بیشتر در موردش توضیح میدم.
منتظرتونم.
عشق دوباره
نویسنده: چشم انتظار(پنج شنبه 11/12/90 ساعت 5:37 عصر)
سلام دوستای گلم امیدوارم همیشه و در همه حال شاد و موفق باشید.
راستش چند روزیه که چند تا سوال و یه ماجرا بد جوری ذهنم رو مشغول
کرده اومدم تا ازتون کمک بگیرم شاید ...
همون به عشق اول اعتقاد داریم اما وقتی نیستن چیکار کنیم باید شب و
روز بسوزیم وقتی یقین داریم که دیگه
رسیدن بهشون محاله.اصلا میشه دوباره عاشق شد؟میشه یکی دیگه رو
مثل قبلی دوست داشت؟میشه عشق
اول رو فراموش کرد و اصلا بهش فکر نکرد؟
هیچ وقت فکر این روزا رو نکرده بودم من عشق اول رو دوست داشتم و...اما دیگه نیست.
حتما خیلی از شما ها هم سرنوشتی
شبیه سرنوشت من دارین امیدوارم با راهنمایی هاتون کمک کنین تا بتونم این مشکل رو
حل کنم.
منتظر مطلب جالب و خواندنی من در چند روز اینده باشین.
حکمت خدا
نویسنده: چشم انتظار(شنبه 17/10/90 ساعت 1:42 عصر)
بازم سلام خدمت همه دوستای گلم که منو تو این مدتی که نبودم تنها نگذاشتن
یکم امشب می خوام بنویسم از هر دری منو یبخشین بابت اینکه شاید نوشته هام بازم
ناراحتتون کنه شاید همین نوشته هام منو اروم میکنه .
تو این مدتی که نبودم خیلی اتفاقا برام افتاد که شاید دلیل اینکه این مدت نتونستم به
وبم سر بزنم همین مشکلاتم بود که پاک اعصابمون رو بهم ریخته.راستش یه مدتی بود تصمیم گرفته
بودم بعد این مدتی که اومدم یکم حال و هوای وبم رو از این
افسردگی بیرون بیارم چون هم خودم یکم دیدگاهم فرق کرده هم اینکه وبم رو از این غمزدگی بیرون بیارم
شب تاسوعا بود بعد اینکه از مسجد برگشتیم مردها همه خونه ما جمع شدیم تا به رسم همیشگی
و هر سالمون شب رو تا صبح با خوندن نماز و قران .... بیدار بمونیم وبه صبح برسونیم
خانومها هم کم کم اماده می شدند که برند مسجد،اخه رسم طرفای ما اینطوریه که بعد این که
عزاداری مردها در شب تاسوعا تموم شد خانوم ها میرن مسجد و شب رو تا صبح اونجا میمونند
تقریبا" همه خانومای فامیلامون خونه بابا بزرگم جمع بودن که باهم برن مسجد،
خاله ثریام کلید مغازه رو از بابا بزرگم میگیره که بره خرما و چیزای دیگه از مغازه برداره و
تو مسجد بین خانوما پخش کنه.زن داییم خاله ثریا یه خاله دیگه ام باهم میرن مغازه تا در رو باز
میکنن و میرن تو خاله ثریام غش میکنه و می افته
خبر اومد خاله اینجور شده تا رسیدیم بیمارستان........................................!!!!!!!!!!
دوستای گلم خالم شب تاسوعا بدون هیچ دلیل و مریضی از دنیا رفت و ما رو بد جوری
داغون کرد.
.اون تنها 35 سال بیشتر نداشت،یه پسر 15 ساله یه دختر 8 ساله
هنوزم تو شوکیم هیشکی هنوزم رفتنشو باور نداره امروز 33 روز هست که خاله پیش ما نیست
اما انگار همین امروز رفته،همین چند ساعت پیش تو خونمون غوغا بود ماما داشت خودش رو
می کشت اخه ماما خیلی اونو دوست داشت خالمون بود اما بیشتر از مامان ما رو دوست
داشت،خدا گلمون رو ازمون گرفت
واقعا" داغونیم اون نباید به این زودی میرفت....خاله جان روحت شاد
همه اونایی که اینو خوندین میدونم ناراحتتون کردم خیلی عذر می خوام ازتون اما
خواهش میکنم برا شادی روح خالم و همه رفتگانتون یه صلوات بفرستین.
هفته بعد همین روز،روز اربعین حسینی چهلم خالم هست شما هم .............................
ممنونم ازتون.
لیست کل یادداشت های این وبلاگ
|